ناگهان فشار دستی بر شانه هایم را احساس می کنم. دلم شور می زند. می فهمم، اوست... از خوشحالی در پوست خودم نمی گنجم. راه می رویم و حرف می زنیم و من خوشحالم. صدای رعد می آید. باران شروع می شود. تند تند. آسمان سیاه می شود. دستم در دستش است و می دویم تا سر پناهی پیدا کنیم. سیاهی به حدی شده که دیگر جایی را نمی بینم. ولی دستش در دستم است و آرامم. یکدفعه باران قطع می شود. روشن روشن. او نیست. ولی من آرامم. آرام آرام...
* خوابی دیده بودم حدود یک سال و نیم - دو سال پیش. نمی دونم چی شد که دوباره یادم اومد!
* ...از پنج شب پيش نخوابيدهام. هر كس ديگري هم بود نميخوابيد. هرگاه خوابم برده است، پيش از آنكه خوابي ببينم وحشتزده از جا جستهام. صورتم را شستهام. قهوه نوشيدهام تا خوابم نبرد. ديگر من از خوابهايم ميترسم. حتي يك لحظه در خواب و بيداري ديدم كه گربه همسايه مرد، روز بعد آن قدر برف آمد و هوا سرد شد كه گربه همسايه كه پشت در مانده بود شبانه يخ زد. اگر خوابم ببرد و در خواب ببينم كه مادرم مرد، چه؟اگر در خواب ببينم كه دخترم كه پيش خالهاش زندگي ميكند، يك باره ور پريده است، چه ؟ نه ديگر نميخوابم. خوابهاي من واقعياتي است كه يك شب زودتر اتفاق ميافتند... ---> محسن مخملباف
* من پر از وسوسه های رفتنم، رفتن و رسیدن و تازه شدن.
* نوشته های آدم ها اگر حس تویشان نباشد قشنگ نیست. بالاخره یک حس می خواهد. خوشحالی، ناراحتی، عصبانیت و ... . همین است که جدیدا نوشته هایم را دوست ندارم...