اصولا آدمی نیستم که خیلی چیزا یادم بمونه. شاید دلیلش کم فکر کردن به چیزاییه که اتفاق افتادن و تموم شدن. ولی نمی دونم چرا از وقتی اومدم اینجا یاد خاطره ها می افتم. نه فقط خاطره های پنج سال گذشته... حتی خاطره های دبستان که مطمئنم از همون موقع که اتفاق افتادن تا حالا یادم نیافتاده بودن...جالبیش هم اینه که این خاطره هایی که هیچ وقت یادم نبودن و یه دفه اومدن تو ذهنم حس های عجیب بی ربطی توم ایجاد می کنن .... و جالب تر هم اینه که الان که دارم اینارو می نویسم اصلا یادم نیست چه چیزهایی یادم اومده بود!!
یادمه اون زمانها که مامان پیانو می زد همین اتفاق واسش می افتاد. همیشه تو راه برگشت از کلاس واسم خاطره های بچگیشو که یادش افتاده بود تعریف می کرد و آهنگ های زمان بچگیشو می خوند!
شاید این هم از اثرات تنبور باشه! حدودا یک هفته ایه که دارم تنبور زدن یاد می گیرم! کی فکرشو می کرد اینور دنیا هم بتونی از این کارا بکنی؟!؟!
این هم یه تغییر سبک بود در نوشته هام! ولی مطمئن نیستم که ادامه پیدا کنه...
+
نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 10:42 توسط من
|