الان هم دقیقا همون حس رو دارم. وقتی این حس میاد سراغم یاد اون روزا می افتم. حس غریبیه.
گفتی مگه خودت نمیگفتی تنهایی رو دوست داری؟ آره. می گفتم. می داشتم. شایدم نمی فهمیدم. تنهایی وقتی خوبه بدونی هر وقت نخواستیش می تونه نباشه. ولی...
خیلی جای خالیت حس می شه....
یه وقتایی هست که به برگشتن فک می کنم.... ولی برگردم که چیکار کنم؟
می ترسم از اولین شبی که توی خونه خودم، تنها، خواهم بود... می ترسم از روزای تنهایی.... نه، دیگه تنهایی رو دوست ندارم...
تا یک هفته سخت به نظر نمی آید. اما یک چشم در چشم افتادن کار خودش را می کند. این می شود که پناهگاه او دستشویی می شود و پناهگاه من بغل تو. اولها آرام آرام می آید. اما کم کم بیشتر شبیه طوفان می شود، آرام و قرار ندارد.
از الان دو روز مانده. دو روز پر از بغض، دو روز پر از اشک. تنها دو روز...
دوست داشتم آخرین کسی بودم که می رفتم. دوست داشتم رفتن تک تکتان را می دیدم. دوست داشتم تا آخرین لحظه مزه مزه تان می کردم. تا آنوقت شاید خشک می شد چشمه ای که با هر تلنگری روان می شود.
دو چیز امشب مرا سوزاند. آن دو جفت چشمی که فرار کردند تا مبادا تر شوند....
برای تو بعدا خواهم نوشت... به وقتش...