امروز باران می بارید و من یاد آن روزها افتادم که با هم راه می رفتیم زیر باران تا خیس می شدیم. خیس خیس....
*قلیون کشیدن ساعت ۱۲ اون هم تنها بیشتر حال می ده! همراه با داریوشی که می خواند امان از راه بی عابر امان از شهر بی شاعر، امان از روز بی روزن امان از این همه رهزن...
*تنها، تاریک، اتاق یاد آن روز می اندازدم که میخواستی ادامه پیدا کند ولی با کثافت به پایان رسید!
*تنهایی هم بعضی وقتا لازمه! شاید هم بیشتر از بعضی وقتا...
*نگاهت می کنم! خوابیده ای مثل کودکی معصوم! نزدیکت می شوم، نزدیک و نزدیک تر! بالای سرت می ایستم. گونه ات را می بوسم. می ایستم و می خواهم دوباره ببوسمت که تلفن زنگ می زند. وقت رفتن است...