تبليغاتX
از من

        آدم برای کارهایی که بوی خطر از آنها می آید باید آمادگی روحی و جسمی داشته باشد و آمادگی او درست بر خلاف جهت هر گونه خطری بود. می دانست نه جراتش را دارد و نه طاقتش را. اگر اینهمه وابسته ی بچه ها و شوهرش نبود، باز حرفی. نوبرها و لمس ها و گفتگوها و چشم در چشم دوختنها از یک طرف و شاهد شکفتنها بودن از طرف دیگر... و چنین آدمی نمی تواند دل به دریا بزند.


  • رفته بودم سراغ آرشیو وبلاگم. با خوندن بعضیهاشون دلتنگ شدم، از بعضیهاشون خوشحال. بعضی هاشون به نظرم خیلی قشنگ اومدن، بعضی هاشون خیلی دور...
  •  یک راه هم اینه که فحش بدیم!!
  • خسته ام!

ادامه مطلب


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 20:28  توسط من  | 

این وقت شب کجا می خوای بری؟ با کیا داری می ری؟ آخه این وقت شب؟ اگه بگیرنتون چی؟ اگه ... ؟ اگه....؟؟!!!

وقتی این حرفا رو بهم می زنن احساس می کنم دارن به شعورم توهین می کنن! یکی نیست بهشون بگه آقا! اگه من نتونم واسه این چیزای کوچیک زندگیم تصمیم بگیرم....

* قرار بود با چند تا از بچه ها ساعت ۹ بریم پارک بدویم!!

* لقمه ی هر خوردنده را، در خور او دهد خدا// آنچه گلو بگیردت، حرص مکن، مجو مجو



+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 21:28  توسط من  | 

 

دیشب را که دیگر حرفش را هم نزن! به عنوان یک تجربه شب خوبی بود!



+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 13:6  توسط من  | 

 

آخر دو شب چقدر می تواند با هم متفاوت باشد؟!؟!؟!!!!



+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 23:13  توسط من  | 

امشب دلتنگ شدم. دلتنگ نداشته هایم. نداشته هایی که حتی سعی هم در جهت داشتنشان نمی کنم!

امشب ترسیدم. ترسیدم وقتی دردهایم(!!!) را با دردهای دیگران مقایسه کردم! آینده. من هنوز خیلی بچه ام.

امشب دوست داشتم اعتقاد داشتم! اعتقاد به کارهایی که می کنند! مطمئنم اگر اعتقاد داشتم برایم فایده داشت....

امشب حتی دلم نمی خواست که گریه کنم!

امشب.... خوبم.

برای سلامتی مادر، پدر، فرزندان، شوهر، آقای خانه بانی مجلس صلوات!!!


* دو هفته پیش، شب تولدم بسیار سورپریز شدم! آنقدر که از خوشحالی گریه کردم. مرسی بچه ها!!

* دختر بودن یعنی توقع بی جای انسان دیده شدن ---> بهار

* یک سال گذشت...

* بالاخره طلسم هم شکست!



+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 4:30  توسط من  |