وقتی این حرفا رو بهم می زنن احساس می کنم دارن به شعورم توهین می کنن! یکی نیست بهشون بگه آقا! اگه من نتونم واسه این چیزای کوچیک زندگیم تصمیم بگیرم....
* قرار بود با چند تا از بچه ها ساعت ۹ بریم پارک بدویم!! ![]()
* لقمه ی هر خوردنده را، در خور او دهد خدا// آنچه گلو بگیردت، حرص مکن، مجو مجو
دیشب را که دیگر حرفش را هم نزن! به عنوان یک تجربه شب خوبی بود!
آخر دو شب چقدر می تواند با هم متفاوت باشد؟!؟!؟!!!!
امشب دلتنگ شدم. دلتنگ نداشته هایم. نداشته هایی که حتی سعی هم در جهت داشتنشان نمی کنم!
امشب ترسیدم. ترسیدم وقتی دردهایم(!!!) را با دردهای دیگران مقایسه کردم! آینده. من هنوز خیلی بچه ام.
امشب دوست داشتم اعتقاد داشتم! اعتقاد به کارهایی که می کنند! مطمئنم اگر اعتقاد داشتم برایم فایده داشت....
امشب حتی دلم نمی خواست که گریه کنم!
امشب.... خوبم.
برای سلامتی مادر، پدر، فرزندان، شوهر، آقای خانه بانی مجلس صلوات!!!
* دو هفته پیش، شب تولدم بسیار سورپریز شدم! آنقدر که از خوشحالی گریه کردم. مرسی بچه ها!!
* دختر بودن یعنی توقع بی جای انسان دیده شدن ---> بهار
* یک سال گذشت...
* بالاخره طلسم هم شکست!