تبليغاتX
از من

نمی دانم چه شد که امروز نشستیم پای درد و دل همکارها! فکرش را بکن. یک آبدارچی مگر حقوقش چقدر است؟ ماهی 150 تومن با این همه خرج زندگی و زن و بچه! مرخصی هم بهش نمی دهند! تازه اضافه کاری هم ندارد با اینکه مجبور است اضافه کار کند! این بیچاره هم چه می تواند بگوید؟ چیزی هم بگوید می گویند نمی خواهی می توانی بروی! دنیای بی رحمی است اگر نتوانی بخوری، خورده می شوی! ناراحت می شوم. ناراحت شدن چه فایده ای دارد آخر؟ مادری با دختر بچه ای  وارد مترو می شود و آنجا جنس هایش را می فروشد. دختر بچه هم با یک دفتر و مداد و پاک کن کناری روی زمین می نشیند و شروع می کند به نوشتن. آب بابا نان داد نادان... نمی دانم برای چه این موقع از تابستان دارد مشق می نویسد ولی فکر می کنم اینها چگونه درس می خوانند و ما چگونه درس خواندیم. دوباره یاد آن پسر بچه گدا می افتم. گرچه می دانم یادت نیست. ولی من که یادم هست. می خواستی کمکش کنی که درس بخواند، چون دبده بودی که با ذوق و شوق کنار خیابان مشق می نویسد. یادت رفت چون فکرت عملی نبود. ولی واقعا چه می توان کرد؟ ببینی و تاسف بخوری. تاسف بخوری که نمی توانی کاری بکنی! به خدا این بدتر است. شاید بهتر است فراموشی گرفت...



+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 20:41  توسط من  | 

یادتونه بچگی ها جناق می شکوندیم؟ اونوقت باید یه کاری می کردی طرفت یادش بره و یه چیزی می دادی بهش و می گفتی: یادم تو را فراموش!!! تا اونجایی که یادمه که همیشه شرط رو می باختم!! ولی فکر کنم نه ایندفه!

یادم تو را فراموش...



+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 2:53  توسط من  | 

«دلم گرفته! همیشه با همین جمله شروع می کنم نوشته هامو! چیکار کنم خب! هر وقت که دلم میگیره میام اینجا! میام اینجا تا شاید یه کم آروم شم! یکم گریه کنم! امشب هم نیومدم اینجا واسه اینکه چیزی بنویسم که همیشه یادم بمونه! اومدم بنویسم که حرفایی که تو سرمه بریزم بیرون! که دیگه بهشون فکر نکنم! چون فکر کردن بهشون فایده ای که نداره هیچ... بیچارم می کنه! که شاید بعدش حداقل خوابم ببره...»

* امشب بعد از مدتها رفتم سراغ دفتر خاطراتم... ولی انگار اون هم فایده نداشت... دوست داشتم می تونستم همشو اینجا بنویسم!

* حالا که گذشت ولی به قول مهسا قبول که ما هم بی تقصیر نبودیم اما شما که اینقدر ادعای صبر می کنید.... یادمه یه زمانی بهم گفته بودی که صبرم کمه!!!

* دوباره روی آورده ایم به یادگار دوست! هر چه گوشش می کنیم خسته نمی شویم!اگر گوش نکرده اید و از آهنگهای سنتی خوشتان می آید پیشنهاد می کنم حتما گوش کنید!
در کشتن ما چه میزنی تیر جفا// ما را سر تازیانه ای بس باشد
 

* می ترسم امتحان فردا هم به جمع درسهایی که ممکنه بیفتم اضافه بشه... :(
با هشیاری غصه هر چیز خوریم// چون مست شدیم هر چه بادا بادا!



+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 21:54  توسط من  | 

جایی هستم که به آن می گویند مزار! گوشه ای ایستاده ام و نگاه می کنم! گریه های مادرم انگار چیزی را در دلم می شوراند. چانه ام می لرزد. فکر می کنم که چه زود می گذرد و چه زود هم فراموش می شود. ولی وقتی بهشان فکر می کنی می فهمی که چه چیزی را از دست داده ای... دو پسر بچه هر کدام با یک گونی بر پشت نزدیک می شوند، می ایستند و به ظرف های شیرینی و میوه چشم می دوزند. پدرم دست در جیبش می کند، دو پانصدی در می آورد و به من می گوید بده بهشون بگو برن! می روم طرفشان. با گرفتن پانصدی ها پا به فرار می گذارند. پدرم می گوید الان با چند نفر دیگه بر می گردن! می گویم بعید است! سخت است. فکر مرگ خودت یک طرف و در طرف دیگر... اصلا تحمل فکر کردن بهشان را هم ندارم... این می شود که همشان را کنار می زنی و ادامه می دهی به روزمرگی زندگیت! چیزی که هر روز حالت را بهم می زند ولی هیچ تلاشی هم در جهت تغییرش نمی کنی! پدرم راست می گفت. برگشتند. 5-6 نفر بودند. نزدیک ایستادند و در یک فرصت حمله بردند به ظرف میوه و وقتی که دیدند کسی کاری به کارشان ندارد عجله را هم کنار گذاشتند، ظرف را برداشتند و بردند آنطرف و تقسیم کردند و در گونی هایشان ریختند. آخر نمی شناسمشان. نه پسر بچه ها را و نه فقر را. اگر می شناختم لابد جور دیگری نظر می دادم. سخت است فکر مرگ. همین است که زندگیت می شود این. اگر فکر می کردی شاید که نه، حتما جور دیگری زندگی می کردی. سخت است و نزدیک. مثل همین زلزله چند روز پیش. حیف که آدم یادش می رود... کاش کسی بود که همیشه به آدم یاداوری می کرد. آنوقت حداقل قدرش را بیشتر می دانستی و اینقدر افسوس نمی خوردی که چرا... از آنجا دور می شوم... می روم کنار دختر خاله ام که همان نزدیکی کنار قبر پدرش نشسته است. دستش را می گیرم. می گوید نگا کن چه قشنگه! و نگاه می کنم به خورشیدی که دارد غروب می کند و فکر می کنم که نمی تواتم بفهممش. شب دعای کمیل داشتیم. تنها دعایی که خیلی دوستش دارم. شاید چون اولین بار در مکه بود که شنیدمش! خیلی دوست داشتم بنشینم و گوش کنم در تاریکی و فکر کنم و حتی گریه کنم بر حال خودم. تازه جای خوبی پیدا کرده ام و نشسته ام که مادرم می آید. می خواهد که یک متن بنویسیم برایش. برای آخر مراسم. مشغول می شویم. تا آخر مراسم طول می کشد. ولی خیلی ناراحت نیستم... آخر به او فکر می کردم... شب هم بیدار بودیم تا نزدیک سحر. حرف می زدیم، از هر دری! زیر آسمان پر ستاره کویر به همراه یک نسیم محشر! یاد حرف مادرم می افتم که می گفت یادش که می افتم، نمی شه گفت خوشحالم ولی غم قشنگی دارم. آخه یادش مهربونیهاشو یادم می آره! یاد آن ننه گفتن ها! و زندگی چیست بجز همین احساس های قشنگی که از آدمها به یاد داریم؟؟ کاش می شد فقط با همین احساس ها زندگی کرد...



+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 1:45  توسط من  |