می توانی مطمئن باشی که به خاطر فرجه هاست که نمی نویسیم! بالاخره درسهاست و ما هم که خرخوان...! وگرنه که مطمئن باش هم حوصله اش هست و هم بسیاری حرف!! دست بردار از این میکده ی سر به سری، پای بگذار به اون راهی که فکر کنی بهتری، که فقط فکر کنی بهتری، دست وردار و برو، ول کن این خم ساغری! ای عشق با تو حرف میزنم ای رنج، مگر آجری؟!
فکر هم نکنی در رابطه هایمان مشکل داریم ها! نه با دوستان، نه با فک و فامیل و نه حتی با خانواده! مشکلی هم اگر باشد مطمئن باش که نمی دانیم که چیست! البته مطمئنا که ما هیج تقصیری نداریم! همه مقصرند بجز ما!!! همه چی به ما می خنده یره، همه چی با ما می گنده یره، همه چی با ما می پوسه یره!
اصلا هم فکر نکنی از خودمان بدمان می آید ها! اتفاقا بر عکس! بسیار نیز می ستاییم خودمان را! بسیار! آیین تقوی ما نیز دانیم، لیکن چه چاره با بخت گمراه...
باز هم می توانی مطمئن باشی که نمی خواهیم بگوییم: یک روز که باشم مست، لایعقل و ترد و سست، یک روز ارس گردم، اطراف تو را گردم، کشتی ای شوم جاری، از خاک برآرم تو، بر آب نشانم تو، دور از همه بیزاری ... یک روز دو چشمم خیس، یک روز دلم چون گیس، آشفته و ریساریس....
و باز هم مطمئن باش که نمی گوییم بیچاره ما که پیش تو از خاک کمتریم...
اصلا هم فکر نکن که نمی توانیم ها! کفر می گویی؟ نتوانستن چیست؟ خودمان نمی خواهیم!!!! بیابان را سراسر مه گرفته است...
اصلا هم نمی خواهیم بگوییم دوستانی بهتر از آب روان... آخر با پست قبلی تناقض دارد و ما ضایع می شویم! شاید بهتر باشد بگوییم چون دوست دشمن است شکایت کجا بریم؟!
اصلا اصلا هم فکر نکن که یک هفته است که فقط محسن نامجو گوش می دهیم ها! آخر خیلی بی خود هستند شعرهایش: ای خاطره ات پونز، نوک تیز ته کفشم...
ولی این یکی را دیگر مطمئن باش که حالمان بد است! بدتر از همیشه! خیالت تخت! کارم به کام است، الحمد لله...
نفس، کز گرمگاه سینه می آید برون، ابری شود تاریک.
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت.
نفس کاین است، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟
زمستان است!!