تبليغاتX
از من

خیلی وقت بود در مورد بلورهای آب شنیده بودم، اما امروز یه کتاب در همین زمینه به دستم رسید که یه جاش جالب بود برام:

... اعضای خوانواده ای که اشتراک مجله ما را داشتند، به آزمایش جالبی دست زدند. آنان مقداری برنج پخته را در دو ظرف شیشه ای ریختند و به مدت یک ماه هر روز به یکی از شیشه ها می گفتند "متشکرم" و به شیشه دیگر می گفتند "تو احمقی"! و پیگیری می کردند که در این مدت چه تغییراتی در برنج ایجاد می شود. حتی بچه ها وقتی از مدرسه به خانه می آمدند، همین عبارات را به دو ظرف برنج می گفتند. بعد از یک ماه، برنجی که عبارت "متشکرم" به آن گفته شده بود، شروع به تخمیر کرد و بویی خوشایند شبیه به بوی مالت از آن به مشام می رسید، در حالی که برنجی که در معرض عبارت "تو احمقی" قرار گرفته بود شروع به گندیدن و سیاه شدن کرد....

اینم عکسشه! چپیه اونیه که بهش گفتن احمق!

یه چیزی که خیلی جالب بود برام این بود که همین آزمایش با یه شاهد هم انجام شده، یعنی یه شیشه هم کنار این شیشه ها گذاشتن بدون اینکه چیزی بهش بگن. نتیجه اش فکر می کنین چی بوده؟؟ اون شاهده زودتر از اونی که بهش گفتن احمق فاسد شده! ظاهرا به نظر می رسه اینکه بهت بگن احمق خیلی بهتر از اینه که هیچ توجهی بهت نکنن!!!!


* اگه خواستین بیشتر بدونین ---> HADOLIFE

* روزهایی که شبهایش خواب می بینم به قولی مثل سگ می شوم!!!!

* هیچ دلیل منطقی برای نگه داشتن اینهمه خاطره ندارم، ولی نمی دانم چرا ولم نمی کنند! هر چند وقت یکبار میریزمشون توی یه کیسه زباله، درشونو محکم می بندم، تهدیدشون می کنم و می ذارمشون دم در اتاق! ولی مثل اینکه جنم این را هم نداریم! وقتی می آیند آنقدر معصومانه نگاهت می کنند که نمی توانی بهشان نه بگویی! امروز یاد آن پسر بچه ی گدا افتاده بودم...

* تا با غم عشق تو مرا کار افتاد//بیچاره دلم در غم بسیار افتاد//بسیار فتاده بود اندر غم عشق// اما نه چنین زار که اینبار افتاد!



+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 21:56  توسط من  | 

هیچ چیز به اندازه آب بازی (برف بازی) سرمستم نمی کند. اول تردید داری، کفشها و جورابهایت را در می آوری، پاچه هایت را بالا می زنی و می روی توی آب. سرمایش آنقدر سرخوشت می کند که سر تا پا خیس می شوی و می نشینی توی آب و دوست داری تا ابد همانجا بمانی. حتی دراز بکشی توی آب تا رود ببرد تو را با خودش! اینجاست که شروع می شود : "دیوونه! خیس می شی!"، "دیوونه! مریض می شی!"، "دیوونه! سرما می خوری!". ولی ما که گوشمان به این حرفها بدهکار نیست و زیر لب زمزمه می کنیم : دریاب دمی که با طرب می گذرد!


* جالب است که از حمام کردن اینقدر لذت نمی برم که از آب بازی. ولی امروز لذت بخش ترین حمام آب گرمم را تجربه کردم!

* دوست داشتم نظرت رو می گفتی...



+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 20:16  توسط من  | 

دفترت را که نگاه می کردم، سنگینی نگاهت حس می شد. پرسیدی: "تو افسرده شدی؟!؟".

سرمو بلند کردم و نگات کردم. یه خنده ، "دیوونه!" و دوباره رفتم تو دفتر. خواب و خورت ز مرتبه عشق دور کرد// آنگه رسی به خویش که بی خواب و خور شوی. هنوز نگات سنگین بود. دوباره پرسیدی. نگات کردم و گفتم: "وای! نمی دونی که! دارم می میرم از افسردگی!". می خواستم در برم. آخه جوابت رو نمی دونستم. دوباره رفتم تو دفتر. خط زیبایی داری. لجنهای کنار مصلی هم بوی شمال می دهد و یاد دریا می اندازدم که چقدر دوستش دارم مثل باران و برف! وای که اگر اینها نبودند من دق می کردم!

-          "جدی دارم می گم. چرا؟"

-          "آخه معمولا آدمای افسرده خودشون حتی نمی دونن که افسردن چه برسه که بخوان دلیل افسردگی شونو بدونن! دقت کردی چقدر کلمه حوصله تو این صفحه ها بود؟!"

کنار متروی مصلی یه نفر رو دیدم سوار دوچرخه بود. یاد اون روزها افتادم که می خواستم با دوچرخه برم دانشگاه. و فکر کردم که روزهایی که شرکت می آم می تونم با دوچرخه بیام! مستقیم حکیم رو می آم تا مصلی!

-          "خب پس بگو چرا ادای آدمای افسرده رو در می آری؟"

خندیدم و گفتم: "آخه می خوام جلب توجه کنم!! اینجوری نگام نکن! فکر بد هم نکن! حتی می تونی تو باشی!" و این یکی رو بی راه هم نگفتم! نمی دونم یادت هست اون شب رو که پرسیدی "هنوز دوسم داری؟" و من مثل همیشه گفتم: "دیوونه!". اون موقع می خواستم که بگویمت. بگویمت که چقدر دلم تنگت است. چقدر دوستت دارم و چقدر احساس می کنم که تو حوصله ام را نداری! و شاید تو هم همینطور و این شد باعث دوری. سقفمون افسوس و افسوس، تن ابر آسمونه، یه افق یه بینهایت کمترین فاصله مونه. یک شب هم به حاج داداش می گفتم که اگر من نباشم تو هیچ چیز کم نداری ولی اگر تو نباشی من هیچ چیز ندارم...! می دانم، خودخواهانه است، ولی تو را فقط برای خودم می خواستم و می خواهم همچنان!

دیگه رسیدم به تونل! نمی دونم می شه با دوچرخه از تونل هم اومد یا نه! نوشته عبور عابر پیاده ممنوع! ما که محل ندادیم و ادامه دادیم راهمان را!

-          "خب جلب توجه می کنی که چی بگی بهشون"

-          "ممم ... خب باید فکر کنم! آخه تا حالا توجه کسی جلب نشده بود که بخوام روش فکر کنم!"

آخر چه می گفتم به تو؟ به تو که هیچ نمی دانی که چه کرده ام؟! و ای کاش می توانستم بگویمت، که حتی اگر کاری هم نمی توانستی بکنی، برایم پشتوانه بودی. مثل آن موقع ها که بهت میگفتم احساس می کنم که الان می تونم، می تونم راحت باهاش کنار بیام.  تو هم مومن نبودی، بر گلیم ما و حتی در حریم ما، ساده دل بودم که می پنداشتم دستان نا اهل تو باید مثل هر عاشق رها باشد، تو هم با من نبودی! شاید وضعم این نبود اگر می توانستم. شاید اینقدر از خودم بدم نمی آمد، آنوقت اینقدر از فکر کردن بهشان عصبی نمی شدم... شاید آن موقع راه حلی پیدا می کردم به جای فرار از خود! حالا امروز چی ازت مونده به جا؟!

دیگه رسیدم به چمران. یه کم خسته شدم! به اولین پل عابری که رسیدم می رم اونور و بقیه رو با تاکسی می رم! رسیدم به پل عابر! از 8.5 گذشته بود، خسته هم بودم، نمی دونم چرا، ولی همچنان ادامه دادیم راهمان را!

اینجور موقعها که حوصله هیچ کس را ندارم می زنم به خیابانها که حوصله خانه را هم ندارم. راه می روم و راه می روم. یک وقت فکر نکنی به چیزی فکر می کنم ها. نه! قدرت فکر کردن هم ندارم، اینجور مواقع خاطراتند که می آیند. خاطراتی خوب و آنها که بد می گوییمشان! و با هر دوشان انگار کسی چنگ می زند به این دل صاحب مرده و بغضی نشکستنی می آید توی گلو! خوبها به حسرتم وا می دارند و بدها به... دلم میگیرد، دلم گریه می خواهد، ولی نمی ترکد این بغض لعنتی. می شکنم آینه رو تا دوباره نخواد از گذشته ها حرف بزنه، آینه میشکنه هزار تیکه می شه، اما باز تو هر تیکش عکس منه! اینجور موقع ها به پارک هم می روم، برای تاب بازی! شاید به این امید که برگردند روزهای بی خیالی بچگی! فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه. ولی هیچ کدام افاقه نمی کنند! و می ماند آخرین راه، پناه بردن به تخت و خواب، که مرهم که نه، مسکنی است! مثل فانوسی که اگه خاموشه، واسه نفت نیست، هنوز یه عالم نفت توشه! شاید هم این دیوانگی همان افسردگی باشد!

دیگه رسیدم نزدیک خونه. این راه هم به درد دوچرخه سواری نمی خوره. هم مسیرش خوب نیست هم خطرناکه. شاید هم من مردش نیستم!

 


* از اون مواردی هم که قرار بود انجام ندم، دومی و سومی رو انجام ندادم! ولی اون اولی یه بار دیگه هم انجام شد. درست روز بعدش! ولی مطمئنا دیگه تکرار نمی شه! امروز انداختمشون بیرون!

* خیلی وقت هم بود که فرهاد گوش نکرده بودم!

* نمی دونم چرا، ولی آرومم الان!

 



+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 1:36  توسط من  | 

چند روزی است عجیب احساس پیری می کنم. تا وقتی جوانی نمی فهمی آنها که پا به سن گذاشته اند چه حسی دارند. اینکه بخواهی کاری انجام دهی و نتوانی. حس قشنگی نیست، ولی تا تجربه اش نکنی نمی فهمی اش، مگر در حرف!! احساس پیری می کنم نه در روح که در جسم، ولی مگر نه این است که از روح است جسم را؟ دیوانه(تر!!) هم شده ام!


* اگر این دفعه مریض شوم مطمئن خواهم شد که حداقل دیگر جوان نیستم!

* خیلی این آهنگ افتخاری رو دوست دارم، گوش که می دم انگار که میرم یه جای دیگه! ---> حالا هرچی که بود، حالا هر چی که هست، از تو هر خاطره، تنها دل ما شکت!

* باز خوبه این هفته یه خبر خوب هم داشتم!

* عهد کردم که دگر می نخورم در همه عمر// به جز از امشب و فردا شب و شبهای دگر 

 

 



+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 0:55  توسط من  | 

آیا انسان قادر است آزادانه تصمیم بگیرد؟ آیا قدرتی به نام اراده وجود دارد؟ اینها از آن سوال هایی هستند که به اندازه تاریخ فلسفه قدمت دارند! نکته جالب اینجاست که یافته های تازه علمی حاکی از آن است که داستان به گونه دیگری است! اینطور که روشن است رفته رفته باید پذیرفت که قدرتی به نام اراده وجود ندارد.

یکی از فرضیه های جنجال برانگیزی که اخیرا توسط یکی از بزرگترین دانشمندان مغز و اعصاب [ولف زینگر] مطرح شده، بر این نکته تاکید می کند که تصمیم گیری تنها بستگی به ساختار و عملکرد مغز دارد و اراده آزاد چیزی غیر از یک تصور نیست. تصوری که به ما احساس خوبی می دهد.

...

پس اراده ای برای تصمیم گیری وجود ندارد! رفتار ما به عادات و نوع تربیتمان بستگی دارد، اینکه چگونه مغزمان فرم گرفته است.

این نظریه قبل از همه در میان فیلسوفان مخالفان سرسختی دارد. معروفترین چهره مخالف و منتقد یورگن هابرماس است. به نظر هابرماس، اینکه اختیار و قدرت تصمیم گیری آزادانه وجود ندارد و آنچه ما انجام می دهیم زاییده فعالیت نورون ها و سیناپس های مغزی است بیجاست! هابرماس می گوید اگر اینگونه باشد هیچ جایی برای قدرت استدلال باقی نمی ماند، در نتیجه از این به بعد کسی مسئول اعمالش نیست. مثلا نیازی نیست از یک قاتل پرسید به چه علت؟ چون مدل ساختمان مغزی اش اینگونه عمل می کند.

زینگر پاسخ جالبی دارد: «حتی جنایتکار را باید به چشم قربانی نگاه کرد، به دلیل اینکه فعالیت مغزی اش غیر عادی است. درست مثل آدمی که به دلیل تومور مغزی کنترل رفتارش را از دست داده و بیمار است. اما حتی بدون اراده آزادانه هم یک قاتل خطری برای همه محسوب می شود و باید جلویش گرفته شود...»

...


* یه قسمتایی از یکی از مقاله های کارگزاران بود که چون لینک مطلبشو پیدا نکردم به تقریب خوبی همه شو نوشتم! ولی اگه دوست دارین کل مطلب رو هم بخونین لینک به PDF اش اینجاست ---> اراده آزاد به ساختار و عملکرد مغز بستگی دارد

* مبارزه با بدحجابی آغاز شد ---> اگر مخالفید مطمئن باشید که اشتباه فکر می کنید. شما نمی فهمید!!!!!!

* بعضی وقتا میگم: «اونقدر سر خودمو گرم می کنم که به هیچی فکر نکنم». ولی الان باید بگم: «اینقدر به هیچی فکر نمی کنم که باید سرمو با یه کاری گرم کنم!!! وگرنه دیوونه می شم!»

*جای انجام دادن اینهمه کاری که ریخته رو سرم امشب، نشستم این چرت و پرتا رو می نویسم!



+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 23:1  توسط من  |