تبليغاتX
از من
و آسمان نیز گرفته است...

* بدم می آید از این خاطراتی که گهگاه به سراغم می آید!  وای به حال پیری و تنهایی با یک خروار خاطرات زشت و زیبا! می ترسم...



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 18:34  توسط من  | 

امان از دست این دلتنگیهای همیشگی... که حتی این نقشهای روزانه هم باعث نمی شود گولشان را بخورم! انگار چیزی کم داری و نمی دانی که چیست. شاید هم می دانی ولی...! امان از  نقش بازی کردن، نه برای دیگران بلکه برای خود!

تا حالا با این حالت روبرو نشده بودم: کنار پله ها نشسته بودم که خانمی با دختری ۴-۵ ساله از آن رد می شد. وقتی از من رد شدن دختره برگشت و نگاهم کرد. خانومه گفت: نگاه نکن! چرا؟ زشته!!!  این هم از مزایای رفتن به جایی است که مطمئنی کسی نمی شناسدت! کافی شاپ هم که رفتم، آقاهه با شک اومد جلو و گفت: منتظر هستید؟ نه!

بعضی وقتها هم مقاومت در برابر sms نزدن سخت ترین کار دنیا می شه. امروز مقاومتم شکست.

به داریوش هم گیر داده بودیم اینبار: آنکه بر در می کوبد شباهنگام، به کشتن چراغ آمده است... نور را در پستوی خانه نهان باید کرد!

چه روز و شبی هم بود امشب و امروز! کلی فکر و کار بد کردم! تقصیر خودمم هست که کاری می کنم که نتونم همه چیزایی که می خوام رو اینجا بنویسم، مثل امشب!

انگار این آسمان هم فقط می خواست من برگردم خونه و شروع به باریدن کنه!

ترم پیش یه بار عمو جهان گفت:زندگی، تکرار تکرار است...! چیکار میشه کرد که اینجوری نباشه؟؟! بدم میاد از این زندگی! و لحظه هایی هست که این تنفر بسیار شدت پیدا می کنه!! تو این لحظه ها هر کاری ممکنه بکنم...!

اینا رو هم می نویسم اینجا که یادم بمونه(کاش یه نفر بود که همیشه بهم یادآوری می کرد!):

* امشب دیگه نباید تکرار بشه (گرچه می دونم اگه موقعیتش پیش بیاد می شه)

*هر کاری هم که خواستی با خودت بکنی، حواست باشد که دیگران را آزار ندهی!(اینو می دونم که دیگه اتفاق نمی افته!)

* از این به بعد هم اگه خواستی 3 ساعت پیاده روی کنی یه کفش بهتر بپوش!!



+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 23:34  توسط من  | 

مرده شدن در کوه هم قشنگ است ها. نه زیاد. فقط یک سقوط آزاد می طلبد. حیف. ترس. و بسی گرفته است دل از این ملال آور ملال انگیز. و چه حسی می دهد خطاطی وقتی آهنگ متنش هم ابی باشد. وقتی تو گریه می کنی. بارانی می خواهم تا همیشه، کاش می شد. چیزی بگو اما نگو از مرگ یاد و خاطره، کابوس رفتنت بگو از لحظه های من بره. خودمانیم، sms جواب ندادن هم حالی می دهد و نیز reject کردن. یک امشب را ولم کنید. این عید دیدنی هم که راه انداخته ایم در نوع خود دیوانگی جالبیست، مادر پدر ها را شکه می کند. و چقدر خندیدیم امشب. دیوانه سان. و اشکها بود که می جرید! تحریم هم که شده ایم، خدا آخر عاقبتمان را خیر دهاد. طلوع کن. چه می کند این ابی، کاش می شد فریادش کرد. غروب بازگشت هم زیبا بود، همراه با نم نم باران و غمی سنگین بر سینه. تنها در سکوت کوه، عشق بازی پرنده ها، فاز می دهد برای پرت و پلا شدن و یک سقوط بی پروا، حیف...



+ نوشته شده در  شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 1:58  توسط من  | 

قلیان را که برای یوسف آماده می کرد می اندیشید که ترسو یا شجاع، با شیوه زندگی و با تربیتی که او را برای چنین زندگی آماده ساخته، محال است بتواند دست به کاری بزند که نتیجه اش بهم خوردن وضع موجود باشد. آدم برای کارهایی که بوی خطر از آنها می آید باید آمادگی روحی و جسمی داشته باشد و آمادگی او درست بر خلاف جهت هر گونه خطری بود. می دانست نه جراتش را دارد و نه طاقتش را. اگر اینهمه وابسته ی بچه ها و شوهرش نبود، باز حرفی. نوبرها و لمس ها و گفتگوها و چشم در چشم دوختنها از یک طرف و شاهد شکفتنها بودن از طرف دیگر... و چنین آدمی نمی تواند دل به دریا بزند. درست است که مثل چرخ چاه هر روزی عین روز دیگر، یکنواخت چرخیده بود، درست است که از صبح تا شام، چرخ زندگی را مثل حسین کازرونی با پا گردانیده بود و با دستهای آزادش برای خودش هیچ کاری نکرده بود... کجا خوانده بود که «دست، وسیله ی وسیله هاست» اما لبخند و نگاه و گفتار و لمس و بوی آدمی که دوست می داشت، پاداش او بود. هر دندانی که بچه هایش در آورده بودند، هر جعد تازه ای که بر موهایشان می دید، صداهایی که اول عین گنجشک و کفتر از خودشان درمی آوردند و بعد به کلمات می انجامید و کلمات را که درست و نادرست قطار می کردند، و اولین جمله را می ساختند، خوابیدنشان که انگار فرشته خوابیده، پوست نرمشان که انگار آدم به برگ گل دست می زند. نه. واقعا کاری از او ساخته نبود. تنها شجاعتی که می توانست بکند این بود که جلو شجاعت دیگران را نگیرد و بگذارد آنها با دست و فکر آزادشان... با وسیله ی وسیله هایشان کاری بکنند. کاش دنیا دست زنها بود، زنهایی که زاییده اند یعنی خلق کرده اند و قدر مخلوق خودشان را می دانند. قدر تحمل و حوصله و یکنواختی و برای خود هیچ کاری نتوانستن را. شاید مردها چون هیچ وقت عملا خالق نبوده اند، آنقدر خود را به آب و آتش می زنند تا چیزی بیافرینند. اگر دنیا دست زنها بود، جنگ کجا بود؟


* یه تیکه از سووشون بود. تازه دارم می خونمش... محشره، مخصوصا توصیف هاش! یه جورایی انگار هر کتابی رو یه زمانی باید خوند... الان هم درست موقع خوندن این بود! شاید اگه ۶ ماه پیش می خوندمش به نظرم اینقدر قشنگ نمی اومد!

* واقعا نمی دونم داشتن این احساسات خوبه یا بد... از یه طرف خیلی قشنگه و از یه طرف... انگار یه جورایی آدمو زندانی می کنه! یعنی اگه این حس هارو بذاریم کنار شجاع می شیم؟؟ اصلا درسته؟؟ اصلا قشنگه؟؟ نمی دونم! کمکم کنین!

* دوستی نوشته از یه سنی که بگذری عوض می شی... بزرگ می شی! چند تا از رفتارهایی که عوض می شن رو هم گفته! ولی به نظر من این "بزرگ" شدن نیست، "آدم بزرگ" شدنه! و من نمی خوام آدم بزرگ بشم... می ترسم!

* سال نو هم مبارک باشه!



+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 2:57  توسط من  |