و چه دردناک است لحظه ی خداحافظی... وقتی که نمی خواهی ولی مجبوری! وقتی که بدانی شاید هرگز...
شکر!
دیروز خیلی دلم گرفته بود... ولی حتی گریه هم آروم نمی کرد این دل صاحب مرده(؟!؟) را! مثل وقتایی که هر قدر هم بارون بیاد از سیاهیه ابرا کم نمی شه! از خودم سوال می کردم واقعا برای چیه که این همه دلتنگم... و جواب می دادم شاید واسه ی دعوای صبح با بابامه... شاید هم به خاطر مهساست که این چند وقته... شاید هم به خاطر فرهادی که گذاشت و رفت... شایدم واسه اینکه خسته شدم از خودم... از زندگی... شایدم... شایدم هر کدوم از اینا یه گوشه ی دلتنگی رو گرفتن و با خودشون می کشن... می کشن که این دل آروم نگیره!
اگه بخوایم سیستم دینامیکی نگاش کنیم... اول یکم حالت بده... این توی رفتارت با بقیه تاثیر می ذاره و باعث می شه اونا هم از دستت ناراحت بشن و حالت بدتر بشه... وقتی بدتر شد رفتارت هم بدتر می شه... و این لوپ تا بینهایت ادامه پیدا می کنه!! مگه اینکه یه لوپ دیگه فعال بشه و از شدت اون لوپ کم کنه و به نسبت قدرتش دیر یا زود حالتو خوب کنه... حالا به نظرت این دفعه چه لوپی قراره فعال بشه؟؟ ...جالبیه زندگی همینه... اینکه خیلی وقتا لوپهایی فعال می شن که اصلا انتظارشونو نداری!![]()
* این چند وقته دارم به یکی از راه حلها فکر می کنم! فکر که نه... ولی به نظرم راه حل قابل بحثی میاد... فقط یه مشکل داره!!! اونم تویی!!! ![]()
* یه ذره پشیمونم آدرس اینجا رو بهت دادم... از این به بعد باید حواسم باشه که تو هم اینجا را می خوانی...
* بحث جالب و خوبی بود بحث امروز! خوبتر هم می شه اگه تعداد بیشتر شه و نظرهای متفاوت تری هم داشته باشیم... شاید اونجوری به نتیجه قابل قبولی برسیم!
* ای نگاه تو پناهم تو ندانی چه گناهی است// خانه را پنجره بر مرغک طوفان زده بستن
کسی که زنده است از مرگ نمی هراسد، زیرا زندگی می کند. وقتی واقعا زندگی کنی ترس از مرگ وجود ندارد. حتی می توانی مرگ را زندگی کنی و آنگاه مرگی وجود ندارد. اگر بتوانی نسبت به بدن در حال مرگ خود نیز حساس باشی همانطور که به درون فرو می روی و محلول می شوی، حتی اگر بتوانی این لحظه را زندگی کنی، بی مرگ شده ای!!
* به نظر شما هیچ حیوونی حاضره انسان بشه؟؟! من فکر نمی کنم...
* این هم جالبه ---> همیشه بهتر است یک حیوان واقعی باشی تا انسانی غیر واقعی! نکته در واقعی بودن است.
* فداکاری حقه ایست برای شکنجه دیگران!!!
* این هایده هم محشره ها : بذار باور کنم یه تکیه گاهم، برای غربت یه مرد عاشق...
باید استاد و فرود آمد
بر آستان دری که کوبه ندارد؛
چرا که اگر به گاه آمده باشی دربان به انتظار توست و
اگر بی گاه
به در کوفتن ات پاسخی نمی آید.
شاملو
* این هم جالب است ---> قصه مردی که لب نداشت
روزی یک مرد ثروتمند پسر بچه ی کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان بدهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند چقدر فقیر هستند. آن دو یک شبانه روزدر خانه ی محقر یک روستایی مهمان بودند.
در راه بازگشت و در پایان سفر مرد از پسرش پرسید: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود ؟
پسر پاسخ داد: عالی بود پدر!
پدر پرسید: آیا به زندگی آنان توجه کردی ؟
پسر پاسخ داد: بله پدر!
پدر پرسید: چه چیزی از این سفر یاد گرفتی ؟
پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت: فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا. ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد. ما در حیاطمان فانوسهای تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند. حیاط ما به دیوارهایش محدود میشود اما باغ آنان بی انتهاست! متشکرم پدر تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم!
* کلی حرف هست برای گفتن... حیف که حوصله حرفهای خودم را هم ندارم!
* کاش اینقدر خودتو اذیت نمی کردی... من باید همون اول امید رو از بین می بردم... منو ببخش!
* اگه می دونستی چقدر بزرگم می کنی...
* اگر بر جای من غیری گزیند دوست حاکم اوست// حرامم باد اگر من جان به جای دوست بگزینم
* به عنوان آخرین خواهش... دیگر اینجا را نخوان!