تبليغاتX
از من
من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که می بینم بد آهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است ؟


* پشت صندوق رای نشستن این نتایج رو هم به بار میاره دیگه!

* برای من همان جمله ای که گفتم کافی بود... خودت نخواستی بیشتر بشنوی! مهم هم نیست! گرچه شاید نوشتم حرفهایم را...

* خیلی هم فرقی نمی کند(ی!!!!) ----> ولنتیاین سه لبه

* چقدر زود زیر تصمیماتمان می زنیم! ولی جالبیش اینه که هنوز پشیمون نیستم! شاید واسه این باشه که تجربه ی جدیدی بود...شایدم واسه اینه که احساس می کنم مفید بودم...



+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 14:36  توسط من  | 

به نظر شما دختر بودن و دختر ماندن ارزش محسوب می شه؟؟ به نظر من بستگی به این داره که چه جوری به مسئله نگاه کنیم...

از نظر من دختر بودن برای کسی که حتی به دختر نبودن فکر هم نمی کنه یا شرایطش رو نداره اصلا ارزش محسوب نمی شه در واقع اصلا ارزش داشتن یا نداشتن تعریف نمی شه! برای کسی هم که دختر نیست یک نا ارزش نیست! در واقع واسه همچین کسی هم ارزش تعریف نمی شه، چون می تونسته به میل جنسی مثل بقیه امیال نگاه کنه و در صدد رفعش باشه (البته واسه کسی که فقط به چشم سرگرمی بهش نگاه کنه وضع فرق می کنه... گرچه بازم خصوصیات دیگشه که به نظرم نا ارزشه!)

من واسه کسی که با اشراف کامل به این میلش و با اختیار و تصمیم خودش دختر باقی می مونه به این دلیل که خودشو قوی کنه ارزش قائلم! اونم نه به خاطر دختر بودنش بلکه به خاطر قوی بودنش!

ولی به یه سری نکته ها هم باید توجه کنیم!

یکیش طبیعت آدماست! گرچه به نظرم اصلا قشنگ نیست، ولی چیزیه که هست و نمی شه انکارش کرد! اینکه آدما زود سیر می شن... زود خسته می شن... زود دلزده می شن! اینکه وقتی آدما چیزی رو آسون بدست میارن ارزشی واسش قائل نمی شن! خودتون برین تا آخرش دیگه!!!

یکی دیگه هم اینکه توی یه همچین رابطه هایی، آدم در مقابل چیزایی که شاید بشه گفت بدست میاره یه سری چیزاشو از دست می ده که دیگه نمی تونه بدستشون بیاره! باید دید که واقعا ارزششو داره؟؟؟


* در همین رابطه ---->  باكره ام، پس هستم!

* برای قوی شدن هنوز هم دیر نیست...

* گرچه چیزایی که ازم گرفتی واقعا ارزششو نداشت... ولی خیلی چیزارو هم فهمیدم! 

* می دونم آخر هم اون حرفایی که می خوام بزنم رو نمی زنم و مثل همیشه محکوم بر می گردم! ولی این دفعه اجازه نمی دهم حرف بزنی و تصمیمم رو عوض کنی!

* همیشه این غرور ماست که باعث می شه تو جایی که هستیم درجا بزنیم!



+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 1:4  توسط من  | 

بنویس! هر چه می خواهد باشد! نامه، یادداشت روزانه، یا حتی یادداشتهایی که از مکالمه ای تلفنی برمی داری! فقط بنویس!

با نوشتن به خدا و دیگران نزدیک می شویم. اگر می خواهی به درک بهتری از جایگاهت در جهان برسی، بنویس!

بکوش که به نوشتن دل ببندی، حتی اگر هیچ کس کلماتت را نخواند - یا حتی بدتر، کسی چیزهایی که نمی خواستی خواننده شوند، بخواند!

نوشتن به ما کمک می کند که به افکارمان سروسامان بدهیم و آنچه را در اطرافمان است با وضوح بیشتری ببینیم.

قلم و کاغذ معجزه می کنند، آلام را تخفیف می دهند، به رویاها جامه عمل می پوشند و امیدهای از دست رفته را احیا می کنند. کلمه قدرت دارد!


* دوباره شروع کردم به نوشتن توی دفترم... شاید یه دلیلی که کمتر اینجا سر می زنم همین باشه!

* کاش می فهمیدیم اگر آنچه هستیم را بپذیریم...خیلی راحتتر می تونیم تغییراتی که می خوایم رو تو خودمون ایجاد کنیم! (کاش می فهمیدی... اونوفت اینقدر اذیت نمی شدی! سرکوب راهش نیست)

* بعضی وقتا زیاد خواستن یه چیزایی باعث می شه اونارو بدست نیاریم... بهتره این جور مواقع رهاشون کنیم و بسپریمشون به دست زمان! اونوقت بهترین اتفاق ممکن واسمون پیش میاد (که لزوما هم اونی نیست که می خواستیم)

* و حکایت جالبیست که هرگز فراموش شدگان، فراموش کنندگان را فراموش نمی کنند! (یادم نیست کجا خوندمش!)

* بار الها مددی که از تو غافل نشوم// بار الها مددی غریب و سائل نشوم// کمکم کن که پر از عشق شود دفتر دل// کمکم کن که ورق پاره باطل نشوم

* گر هم  گله ای هست دگر حوصله ای نیست...



+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 20:49  توسط من  | 

ما زنده به آنیم که آرام نگیریم             موجیم که آسودگی ما عدم ماست


* و به چه چیزهای کوچکی شاد می شویم....

* برای ایمان داشتن به راهی که در پیش گرفته ایم، نیازی به اثبات سقم راه دیگری نیست...کسی که چنین می کند به راه خود نیز اعتقادی ندارد.



+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 1:7  توسط من  | 

می دونی جدیدا به چه نتیجه ای رسیدم؟؟ اینکه اون چیزی که هستم 180 درجه با اون چیزی که فکر می کنم هستم فرق داره!!

چند وقت پیش یکی هی به شوخی بهم می گفت تو بی احساسی( اینو از روی حرفایی که بهش می زدم می گفت) ولی بعدش که باهام جدی حرف می زد گفت : تو بی احساس نیستی... تو روحت سرشار از احساسه... فقط نمی تونی درکشون کنی!

یا مثلا تازگیا یه سری کارا از خودم می بینم که چیزای جدید بهم می گه.... اینکه خصوصیاتی دارم که همیشه از آدمایی که اونارو داشتن خوشم نمی اومده...یا آدم حسابشون نمی کردم و فکر می کردم که خودم اونجوری نیستم!!! نمی دونم جدیدا عوض شدم یا اینکه تا حالا خیلی درست به کارام نگا نمی کردم...

همیشه سعی می کردم خودمو بشناسم... ولی بزرگترین مشکلی که همیشه داشتم این بوده که چه جوری؟؟!!! ولی هیچ وقت جواب درست و حسابی براش پیدا نکردم!! کسی می تونه کمک کنه؟؟



+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 22:23  توسط من  | 

زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست
پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست
نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان
نیم شب دوش به بالین من آمد بنشست
سر فرا گوش من آورد به آواز حزین
گفت ای عاشق شوریده من خوابت هست


* یادش بخیر....!

* کسی جرمی نکرده گر به ما این روزها عشقی نمی ورزه... بهایی داشت این دل پیشترها که در این روزا نمی ارزه....

* دلم گرفته... تو دیگه چرا؟؟!!



+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 21:34  توسط من  | 

 

ناگهان پرده برانداخته ای یعنی چه              مست از خانه برون تاخته ای یعنی چه

زلف در دست صبا گوش به فرمان رقیب       این همه با همه در ساخته ای یعنی چه


* مشتاقم برای نوشتن....حیف که نمی آید!!



+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 22:25  توسط من  | 

دو خدا وجود دارد: خدایی که استادانمان به ما آموختند و خدایی که به ما می آموزد٬ خدایی که مردم همیشه درباره اش سخن می گویند و خدایی که با ما سخن می گوید٬ خدایی که آموخته ایم از او بترسیم و خدایی که با ما از مهر می گوید.

دو خدا وجود دارد: خدایی که آن بالاست و خدایی که در زندگی روزمره مشارکت دارد، خدایی که ما را مواخذه می کند و خدایی که قصورات ما را می بخشاید، خدایی که ما را به آتش دوزخ تهدید می کند و خدایی که بهترین راه را نشان می دهد.

دو خدا وجود دارد: خدایی که ما را زیر بار گناهانمان خرد می کند و خدایی که ما را با عشقش می رهاند.



+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 22:39  توسط من  | 

می خوام بنویسم از یه زن...مهم نیست اون زن کی باشه... کجا باشه... چه دینی داشته باشه... یا حتی چه فکرایی داشته باشه... مهم فقط اینه که اون یه زنه... یه زن!!

احساس خیلی قشنگیه...زن بودنو میگم! بر عکس خیلی از دخترایی که آرزوشون اینه که پسر باشن... اصلا همچین آرزویی ندارم... حتی حاضر نیستم واسه یه لحظه پسر باشم... حتی اگه همه دنیا رو بهم بدن...

نمی دونم چرا ما زنا اینقدر دوست داریم احساساتمونو قایم کنیم!! انگار چیزای بدی هستن! یا شاید هم چندش آورن! ولی واقعا اینجوری نیست... قشنگترین چیزی که خدا به آدم داده عشقشه... محبتشه...احساساتشه... که می تونه بی دریغ به همه بدتش... حتی اگه بدترین پاسخ ها رو هم ببینه!

این خیلی قشنگه که بتونی همه محبتتو به همه آدما بدی... بدون انتظار!

این خیلی قشنگه که تکیه گاه آدمایی باشی که تو سنگ صبورشونی... بتونی وقتایی که ناراحتن، مشوش ان، خسته ان، آرومشون کنی و بهشون عشق ورزیدن رو یاد بدی!

این خیلی قشنگه که آدمایی رو تربیت کنی که عاشق باشن... توی جامعه به جای بدی، عشق و محبت ببرن.... از همه مهمتر.... اونا هم بتونن همین کارارو واسه آدمای دیگه بکنن!

این خیلی قشنگه که بعد ۹ ماه سختی... صدای قلبشو رو تنت احساس کنی....

حتی این خیلی قشنگه که تو خونه بشینی و شاهد بزرگ شدن کسی باشی که از وجود خودته.... از نگاه کردنش لذت ببری... از حرف زدنش دلت قیژ بره و فکر کنی چه جوری چیزایی که می خوای، یا فکر می کنی خوبه رو بهش یاد بدی و بشینی و ثمره کارت رو نگاه کنی و لذت ببری با اینکه می دونی یه روز از پیشت می رن!

حتی این خیلی قشنگه که واسه کسایی که دوسشون داری شام درست کنی... با همه خستگیهات!

همشون قشنگن! قشنگ تر از اونی که فکرشو بکنی.... قشنگ تر از پیدا کردن فلان میکروب تو فلان خون....قشنگ تر از نوشتن یه کدی که بالاخره درست کار می کنه... قشنگ تر از موفقیت شرکتت تو عرصه ملی! چون موفقیت تربیت یه آدم درست بزرگترین هنریه که از یه آدم بر می آد! هر کسی می تونه درس بخونه...هر کسی می تونه دانشمند بشه... هر کسی می تونه یه بیزنیس من موفق بشه... ولی هنر تربیت یه آدم.... جدا از منحصر به فرد بودنش... بزرگترین لذت دنیاست.... و این فقط از یه زن بر می آد! یه زن با تمام احساستش.... با همه عشقش... و یه آدم بزرگ از همه این چیزا ساخته می شه!


سلام

می دونم نتونستم همه حس خوبی که داشتم رو بگم... حس قشنگی که فکر کنم مردا از داشتنشون محروم ان! حس قشنگی که منو فاتح عالم می کنه! حس قشنگی که باعث می شه این قابلیت رو توی خودم ببینم که بشینم توی خونه و سعی کنم با تربیت آدما دنیا رو درست کنم...نه با وارد شدن توی سیاست! حس قشنگی که شونه های یه مرد بهم میده! حس قشنگی که احساس کنم اونقدر قابل اعتمادم، اونقدر ارزش دارم، اونقدر توانایی دارم که یه آدم حرفاشو بهم بگه فقط واسه اینکه آروم شه! حس قشنگی که.... حس قشنگی باعث می شه توی آسمونا سیر کنم!

حسی که حاضر نیستم با همه موفقیت های دنیا عوضش کنم!


* خیلی بده که به خاطر یه اس ام اس اینقدر میرم به اوج که باعث می شه این چیزا رو بنویسم.... مشکلش بعدشه که وقتی می خوای دوباره برگردی رو زمین، اگه خیلی اون بالاها باشی با سرعت بیشتری می خوری زمین! اونوقت بیشتر داغون میشی!

* احساس می کنم فردا از اون روزاییه که با مخ می خورم زمین!

* شاید یه دلیلی که باعث شد اینقدر احساساتم فوران کنه خوندن یه نوشته بود. البته هر چی گشتم که صاحب نوشته و سایت اصلی منتشر کننده رو پیدا کنم، نشد...فقط یه وبلاگ رو که این متن توش بود رو می ذارم! اگه دوست داشتین بخونین! چیزی رو از دست نمی دین!

* کاش همیشه این احساس رو داشتم....

 * اینم یکی دیگش!



+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 22:11  توسط من  | 

دوست دارم بنویسم! همه حرفامو، همه دلتنگیامو، همه عصبانیتامو، همه احساسای قشنگمو، همه فکرامو، همه چیزایی که می خوام بهت بگم و نمی تونم، همه چیزایی که می خوام تو بهم بگی و نمی گی، همه چیزایی که دوست دارم،همه چیزایی که دوست ندارم، همه چیزایی که می خوام،همه چیزایی که نمی خوام، حتی دوست دارم همه گریه هامو بنویسم، همه گریه های الکی، احمقانه یا شاید اونایی که قشنگ بودن! دوست دارم بنویسم چقدر دوسِت دارم، بنویسم چقدر بهت نیاز دارم، بنویسم که چقدر اذیتم می کنی، چقدر خودتو ازم دریغ می کنی! بنویسم چقدرخودخواهی، چقدر بی توجهی، چقدر ... ولی با همه اینا چقدر دوست دارم ولی نمی خوام دوست داشته باشم! دوست دارم بنویسم که چقدر واست بی ارزشم، چقدر ناراحتیام واست مسخره است، چقدر از دستت عصبانیم، چقدر دوست دارم بزنمت، ولی وقتی می بینمت بجز حنده هیچی نمیاد رو لبام! چقدر دوست دارم بهت بگم دیگه نمی خوامت چون واست بی ارزشم، ولی نمی تونم! چقدر دوست دارم داد بزنم! بلندِ بلند! ولی هیچکی صدامو نشنوه! دوست دارم بلند بلند گریه کنم، شاید این بغضی که مدتهاست تو گلوم گیر کرده بالاخره تموم شه ولی هیچکس نیاد بگه چته! دوست دارم بگم چقدر زندگی با همه قشنگیاش واسم زشته، واسم ترسناکه، واسم تاریکه، واسم...، دوست دارم بگم که چقدر بهت نیاز دارم، به اون دستای گرم و سردت، به شونه های محکمت، به چشات، به قلبت، ولی همه شو ازم گرفتی! همه شو! دوست دارم بهت بگم که احساس می کنم واست خسته کننده شدم، واست تکراری شدم، واست غیر قابل تحمل شدم! ولی نمی دونم چرا نمیای بهم بگی؟!؟ مگه من بازیچه تو ام؟؟ از این زندگی، از این آدما، آدمایی که بغیر از خودشون به هیچکس دیگه فکر نمی کنن بدم میاد! ولی نمی دونم چرا نمی تونم ازت دل بکنم!



سکوت کوچه های تار جانم، گریه می خواهد

تمام بند بند استخوانم گریه می خواهد

بیا ای ابر باران زا، میان شعرهای من

که بغض آشنای آسمان گریه می خواهد

بهاری کن مرا جانا، که من پابند پاییزیم

و آهنگ غزلهای جوانم گریه می خواهد

چنان دق کرده احساسم میان شعر تنهایی

که حتی گریه های بی امانم، گریه می خواهد


نمی دونم این شعر مال کیه! توی یه وبلاگی که بازم یادم نیست کی بود و کجا خوندمش! اگه می دونین مال کیه لطف می کنین اگه بگین!


* این یکی از متنایی بود که تو وبلاگ قبلی نوشته بودم!!


+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 21:48  توسط من  | 

نمی دونم چرا دوستام واسم این حقو قائل نمی شن که دوست نداشته باشم کسی وبلاگمو بخونه... ولی من همچنان مصرم!

این سومین باره!!!!



+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 21:27  توسط من  |