تبليغاتX
از من

تجربه ها هیچ وقت تکرار نمی شن! حالا اگه نخوایم قانون کلی بدیم جای هیچ وقت می ذاریم معمولا! وقتایی که توی یه چیز دنبال اون احساس نابی که قبلا تجربه اش کردیم می گردیم همیشه گند می خوره به همه چی! خیلی چیزا اینجورین. عشق دوباره، مسافرت دوباره اصلا هر چیز دوباره...

تجربه های ناب وقتی درست می شن که هیچ تصوری نداشته باشی که چه اتفاقی قراره رخ بده یا انتظارشو نداشته باشی! همیشه این پیش زمینه اس که کارو خراب می کنه...


 

* مسافرتی رفتیم امسال، دسته جمعی به همراه اقوام! همه به دنبال تجربه های سال پیش بودن. حاصل نشد...

* معمولا دلخوری از کسی یادم نمی مونه. بعد از دو سه روز می شم مثل قبل. ولی سه نفرو هیچ وقت یادم نمیره که چقدر دلمو سوزوندن! نه، هیچ کدوم عشق نبودن. شاید بشه گفت سه تا از بهترین دوستام بودن! هر وقت که یادشون می افتم اون لحظه ها می آد جلوی چشمم! به خاطر همینه که نمی تونم بگم بخشیدمشون. و چه بخششی بهتر از فراموشی؟؟ (اینجا مستقل از حق حرف زدم!)

هیچ وقت نمی بخشمت! تو و کسی رو که باعثش شده!

* آدما عوض می شن. ولی وای به اون روزی که عوضی بشن...

* خیلی وقتا میگیم آدما تا یه چیزی رو دارن ارزشش رو درک نمی کنن. دردناکی قضیه اینه که قانون رو می دونی ولی نمی تونی کاریش بکنی...

* تجربه ثابت کرده به هیچ کس نباید تکیه کنی. حتی به بهترین دوستات...



+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 0:26  توسط من  | 

می نویسم به شرطی که هیچی نپرسی! هیچی! این قولو بهم بده!
وقتهایی هست که بعضی چیزا یهو بغض می شن تو گلوت! دلت تنگ می شه! یه چیزی چنگ می زنه توش! اون وقته که بی خوابی میزنه و فقط غلت میزنی تو جات و هی می گی چرا صب نمی شه تا از این درد لعنتی خلاص شی. حالا بماند که بعضی وقتا این بغض بیشتر از یکی دو شب می مونه... کلی تلاش کردم تا چیزی نفهمی. چون میدونم تو حالت بدتر از من می شه اون موقع ها. اون وقت هیشکی نیست جممون کنه! میشیم دو تا داغون که به جای اینکه حال همدیگه رو بهتر کنیم گند می زنیم به همه چی! حال تو بد می شه حال من بدتر!
اینجور موقع ها که می شه، هیشکی رو ندارم که باهاش حرف بزنم. تو ناراحت می شی، اون سعی می کنه منطقی بگه آقا این درست نیست، اون یکی هم شاید فقط گوش کنه ولی... فقط...
باور کن می دونم منطقی نیست! هیچیش! ولی مگه می شه دلو با منطق آروم کرد آخه؟
اصلا اینجور موقع ها منطق دیگه حتی تو مغزمم کاری نداره چه برسه به دلم و دست می زنم به کارایی که نباید و به قولی کلی فانتزی می سازم! فانتزی های غلط! فانتزی های چرت! فانتزی هایی که مسخره ان! ولی نه در اون لحظه! حتی تو اون لحظه قشنگ هم هستن! در لحظه آرومم می کنه ولی بعدش یه طوفانه که به پا می شه تو این دل صاحب مرده.
حالا بیا و آرومش کن! انگار یه دلشوره ای میاد توش! دلشوره نیست ولی حسش شبیه شه! حالا هی برو اون پایین بشین و حرف بزن و سعی کن خودتو خوب نشون بدی! حتی برو چند تا پک به اون لعنتی بزن! هیچ کدومش فایده نداره! فقط گند می زنه به این لحظه ها که باید تک تکشونو زندگی کنی!  حالا فقط یه خوش شانسی میتونه کمکت کنه که دیگه شبا دلت عقل و نذاره کنار و دست نزنه به کارایی که نباید. اینجوری بعد چند روز آروم می شی و می فهمی چه گندی زدی! حالا بیا و اون گند و درست کن!


* هیچی نپرس! خواهش می کنم! خواهش کردم ازت!

* نگه تا این شب خونین سحر کرد//چه خنجرها که از دلها گذر کرد//ز هر خون دلی سروی قد افراشت//ز هر سروی تزروی نغمه برداشت//صدای خون در آواز تزرو است//دلا این یادگار خون سرو است!(به قولی با آهنگ و صدای نامجو بخونش!!)

* یادت باشی یک‌کارهایی فقط برای دلت است. نگرد دنبال توضیح و تفسیر. به عقل نصفه نیمه‌ات مرخصی بده. اینقدر دنبال توجیح برای همه‌چی نباش که رنگ فلان به مدل موهایم می‌آید و کتاب فلان را فلانی که آدم گنده‌ای است پیشنهاد کرده و این‌کار را می‌کنم که اینطور شود....




+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 17:28  توسط من  | 

عمریست تا من در طلب هر روز گامی میزنم
دست شفاعت هر زمان در نیک نامی میزنم
بی ماه مهرافروز خود تا بگذرانم روز خود
دامی به راهی می‌نهم مرغی به دامی میزنم


* هر سال هی میام میگم یه سال دیگه هم گذشت....

* ولی امسال چیزای دیگه ای هم زیاد باید بگم.... این آخرین باره! آخرین ساله!


+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 1:7  توسط من  | 

یاد باد آن که نهانت نظری با ما بود
رقم مهر تو بر چهره ما پیدا بود

یاد باد آن که چو چشمت به عتابم می​کشت
معجز عیسویت در لب شکرخا بود

یاد باد آن که صبوحی زده در مجلس انس
جز من و یار نبودیم و خدا با ما بود


* نمی دونم یادت هست یا نه! اون پستی رو که مخاطبش تو بودی! اون موقع خیلی دوست داشتم یه چیزی می گفتی درموردش. آخه امشب کل آرشیومو دوباره خوندم! این رو هم کلا گذاشتم فقط به خاطر تو!

* چی می شه که دوستی ها از بین می رن؟؟ به نظرم بیشتر تقصیر توقعاتیه که از طرف مقابلمون داریم....

* احساس می کنم اصلا آماده نیستم... اصلا!



+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 4:50  توسط من  | 


- دوستی هایی که به چیزهای ناچیز از بین می روند... و اشکهایی که ...

- حس های جدید، حسهایی که مقتضی اتفاقند نه سن!

- و تصمیمهایی که باید گرفته شوند، اگرچه سخت باشد...



+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 23:20  توسط من  | 

امروز باران می بارید و من یاد آن روزها افتادم که با هم راه می رفتیم زیر باران تا خیس می شدیم. خیس خیس....


*قلیون کشیدن ساعت ۱۲ اون هم تنها بیشتر حال می ده! همراه با داریوشی که می خواند امان از راه بی عابر امان از شهر بی شاعر، امان از روز بی روزن امان از این همه رهزن...

*تنها، تاریک، اتاق یاد آن روز می اندازدم که میخواستی ادامه پیدا کند ولی با کثافت به پایان رسید!

*تنهایی هم بعضی وقتا لازمه! شاید هم بیشتر از بعضی وقتا...

*نگاهت می کنم! خوابیده ای مثل کودکی معصوم! نزدیکت می شوم، نزدیک و نزدیک تر! بالای سرت می ایستم. گونه ات را می بوسم. می ایستم و می خواهم دوباره ببوسمت که تلفن زنگ می زند. وقت رفتن است...



+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 0:7  توسط من  | 

نمی دونم این آهنگ بگو بگو چی تو خودش داره که همون یه ذره حسی هم که واسه پروژه تحلیل تو خودت احساس می کنی رو از دست میدی! پرت می شی یه گوشه و ولو می شی رو زمین! سرد هم شده یه کم! یه پتو می ندازی روتو تا بالای سرت می کشیش! دیگه دست خودت نیست اون چند قطره اشکی هم که می آد! فقط خدا خدا می کنی یکی بیاد به زور ببرتت سر این پروژه لعنتی که فردا باید تحویلش بدی و اگه تا صبح هم بشینی سرش تموم نمی شه! نه! نمی شه بلند شد و محکمتر پتو رو رو خودت می کشی! دیگه داری می لرزی از سرما! تازه یادت می افته که فردا صبح ساعت ۷.۵ نقشه داری و کلی تمرین که باید تحویلشون بدی! و فکر می کنی نمی شه من دیگه از زیر پتو بیرون نیام؟!
من سردم است و انگار هیچ وقت گرم نخواهم شد...



+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 22:40  توسط من  | 

دست می زنند و می خوانند و می خندند و می رقصند! ساده و بی ریا. با کوهی از مشکلات. تحسینشان می کنم و دوستشان دارم...


*بهترین مسافرت-عید عمرم را داشتم! قلیون، ورق، بازی، رقص، آواز، خنده، مسخره بازی، دریا!!! البته از همه مهمتر، آدما!!!

* از اونجایی که اس ام اس های عید رو تحریم کردیم از همین جا به همه دوستان تبریک می گم و سال خوبی رو براشون آرزو می کنم. امیدوارم این سال سخت به سختی تموم نشه!!

* و خدایی که در این نزدیکی است...



+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 10:47  توسط من  | 

-اگه خونه و زندگی که در شانمه برام درست کنه باهاش زندگی می کنم!

 حکم دادگاه ---> عدم تمکین... چون نمی تونی واسش شرط بذاری...

- نباید با خواهرا و برادرات رفت و آمد کنی، هرجا که من گفتم میری!

- نه!

حکم دادگاه ---> عدم تمکین... چون هرچی میگه باید گوش کنی! حالا چه مریض باشه چه مرض داشته باشه چه هرچیز دیگه!!!

عجب مملکتیه! بدون گذشتن از حق و حقوقت نمی تونی به آرامش برسی!!! تازه اونم شاید! تا دادگاه عالی(!!!) چی تشخیص بده!!!

برگرد برو سر خونه زندگیت، بساز!!!!



+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 0:12  توسط من  | 

ناگهان فشار دستی بر شانه هایم را احساس می کنم. دلم شور می زند. می فهمم، اوست... از خوشحالی در پوست خودم نمی گنجم. راه می رویم و حرف می زنیم و من خوشحالم. صدای رعد می آید. باران شروع می شود. تند تند. آسمان سیاه می شود. دستم در دستش است و می دویم تا سر پناهی پیدا کنیم. سیاهی به حدی شده که دیگر جایی را نمی بینم. ولی دستش در دستم است و آرامم. یکدفعه باران قطع می شود. روشن روشن. او نیست. ولی من آرامم. آرام آرام...


* خوابی دیده بودم حدود یک سال و نیم - دو سال پیش. نمی دونم چی شد که دوباره یادم اومد!

* ...از پنج شب پيش نخوابيده‌ام. هر كس ديگري هم بود نمي‌خوابيد. هرگاه خوابم برده است، پيش از آنكه خوابي ببينم وحشتزده از جا جسته‌ام. صورتم را شسته‌ام. قهوه نوشيده‌ام تا خوابم نبرد. ديگر من از خواب‌هايم مي‌ترسم. حتي يك لحظه در خواب و بيداري ديدم كه گربه همسايه مرد، روز بعد آن قدر برف آمد و هوا سرد شد كه گربه همسايه كه پشت در مانده بود شبانه يخ زد. اگر خوابم ببرد و در خواب ببينم كه مادرم مرد، چه؟اگر در خواب ببينم كه دخترم كه پيش خاله‌اش زندگي مي‌كند، يك باره ور پريده است، چه ؟ نه ديگر نمي‌خوابم. خواب‌هاي من واقعياتي است كه يك شب زودتر اتفاق مي‌افتند... ---> محسن مخملباف

* من پر از وسوسه های رفتنم، رفتن و رسیدن و تازه شدن.

* نوشته های آدم ها اگر حس تویشان نباشد قشنگ نیست. بالاخره یک حس می خواهد. خوشحالی، ناراحتی، عصبانیت و ... . همین است که جدیدا نوشته هایم را دوست ندارم...



+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 20:39  توسط من  |